تبليغاتX
واگــــــویه هـــا

واگــــــویه هـــا

یا هو

 

مه رویت را به خیال نقش نگار می زنم

سکـه رویت را تمـام به عـیــار می زنم

                                              گر نشد مقصود ،حاصل زاین کار

                                                توبه و دگــر دم زعیّـار نمی زنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04 2:31 توسط مهدی عزیزی |


 

خانه کوچک من بی کوچه است

خانه کوچک من بی دالان و بی کوبه است

هشتی اش نیست جز تکه ای ابر

کرسی اش هم آفتاب است

دوپله می خورد تا به کف

حوض آن هم خشکیده است

                     خانه کوچک من بی کوچه است

                     حیاط کوچک من بی دیوار

                      خیالم  زِ هر جهت آزاد است

                      نه دزد و نه رهزنی

                      نه طرار و زِ بند رسته ای

خانه کوچک من بی کوچه است

اتاق کوچک من بی پنجره است

نه کوچه و دریچه ای

نه دیوار ، حتی سقف شکسته ای

                         زندان کوچک من زِ چهار سو آزاد است

                         من زندانی منم بی هیچ دیواری

                         بی هیچ زندانی و زندانبانی

                         من زندانی منم

                         بی هیچ بندی ، بی هیچ زنجیری

خانه کوچک من بی کوچه است

خانه کوچک من دلش ابری است

به گمانم او هم هوایش بارانی است

خانه کوچک من ، دلش تنگ است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02 2:11 توسط مهدی عزیزی |


به نام دوست که هر چه هست از اوست

 

دلم آمده است به درد

باز خواب به چشمانم، می زند نهیب

پلک هایم می کند، شِکوه زِ شب

نیمه شب است و یار من، در خواب است، بی من

صدای خش خش پای ماه

می شکند صدای سکوت حیاط

دلم می ریزد زمین

 می شود آوار

می پیچد دست نسیم به گردن سرو

باز می پیچد صدای بوسه ای ، بوی خنده ای

می بندم چشمم را زِ شرم

ماه می خندد به من

او نیز به آسمان می کند ناز

 می رود خرامان

ستاره ای به دنبالش خجل

به گمانم او نیز زِ دل برده فرمان

کار هر شبشان شده این کار

که حرف ناگفته اش، به دل بماند یادگار


 

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/06/14 17:7 توسط مهدی عزیزی |


 

به نام دوست

 

زِ کـرده خود نـادم و عـرق شـرم بـر جبین

ذات اقدس فراموش و بوسه بر روی سیمین

                

                                  به طاعت به خویش شدم غره و مغرور

                                 خجـل زِ عـذر خویش ، توبه فقط همین

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01 1:48 توسط مهدی عزیزی |


 

زمان وایستاده است،گویی که او نیز یخ زده است

رویای عطش زده ام نیز مرا طرد کرده است

خسته از این همه پیمودن های بیهوده

این همه نفس ها و باز دم های خسته کننده

خسته از دیدن ها و شنیدن ها

دیگر شوقی نیست و نه حتی سر سوزن ذوقی

پرواز را زِیاد برده است،کبوتر را می گویم

آخر مگر نمی دانی . . .

حبس ابد داده اند به کبوتر . . .

                                            به عشق . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/27 16:3 توسط مهدی عزیزی |


بعد از 17 روز جلد اول ازکتاب سه جلدی، ایران باستان (تاریخ مفصل ایران قدیم) تالیف آقای حسن پیرنیا که 875 صفحه به انضمام دیباچه و پیشگفتارو عکس بود، را تموم کردم.

با اینکه من هیچ وقت حوصله و سابقه زیادی دریکجا نشستن و مطالعه طولانی ندارم ولی با شوری دوچندان این کتاب را مطالعه کردم و اسامی و نکته های که در جلد اول برام جالب بود رو یادداشت کردم.

 

سوریاش =  خدای آفتاب آریایی های قدیم

سُلن =  قانونگذار معروف یونانی

بیاس = حکیم معروف یونانی

کیاکسار = آخرین پادشاه ماد و دایی کورش

ماسیس تیوس =  سردار برزگ ایرانی که در جنگ با یونانی ها در زمان خشیارشاکشته شد

آرت میز(آرتامیس) =  این زن دریا سالار ایران در نبرد سالامین با یونانیان بود.بطوری که شجاعت، درایت،دوراندیشی او مشهور بود  .

آتوسا = دختر کورش بزرگ و همسر داریوش اول و مادر خشیارشا

پانته آ = زن زیبای شوشی و همسر آبرادتاس که جوانمردی کورش در حق این زن همه را به شگفتی و تحسین نگه داشت و وقتی شوهرش در جنگ کشته شد او نیز بر جسد شوهرش خودکشی کرد.کورش برای آنها مقبره ای ساخت که تا زمان حمله اسکندر باقی بود(200سال بعد)

خدایان نیز در مسئله عشق از لغزش مصون نیستند.(جبر ویا اختیاری بودن عشق)

آغاز و فرجام کار را با هم نمی توان دید.

 

شرح کتاب در جلد اول

کتاب ایران باستان جلد اول که تاریخ ایران از قبل از مادها و حوادث مقارن با آن زمان و حکومت ماد و نقش آن در تاریخ ایران وسپس وقایع امپراطوری پارس و تشکیل امپراطوری هخامنشیان و دوران حکومت کورش ،کبوجیه ، داریوش ، خشایارشا  است که به تفصیل و حوصله بسیار آداب و رسوم و جنگ های این پادشاهان و اخلاق پارسیان را با مردم سرزمین های فتح شده که راز جاودانگی آنهاست را بیان کرده است.در این کتاب به اسناد تاریخی و نوشته های تاریخ نویسانی همچون کتزیاس(طبیب یونانی دربار داریوش دوم واردشیر دوم بوده و پنج کتاب در مورد تاریخ ایران و تاریخ هند و رودها و کوها و دریانوردی داشته است) ،کزِنًفون مورخ یونانی ( شاگرد سقراط، او سه کتاب در مورد ایران یک از جنگ های کورش  و دو کتاب دیگر اقتصاد و تربیت جوانان پارسی و مملکت داری آنان را تشریح کرده و خود او نیز در جنگ کورش کوچک هخامنشی با اردشیر دوم شرکت داشته است)  و ...

 

خلاصه جلد دوم کتاب ایران باستان

 

جلد دوم کتاب ایران باستان شامل998 صفحه نوشته حسن پیرنیا مطالعه این جلد هم  به پایان رسوندم. شامل شرحی دقیق و کامل از اوضاع حکومت ایران در زمان هخامنشیان از بعد از سلطنت خشایارشا اول یعنی اردشیر اول دراز دست و روابط ایران با یونان، شورش های برخی ایالات پارس بزرگ مانند شورش مصر و تسخیر مجددآن  وشورش قبرس و نقل از اردشیر دراز دست در تورات وشرح مفصلی از  وقایع دربار ایران و شاهان و نحوه به تخت نشستن آنها  تا حمله اسکندر است. و در نهایت در سال 330 قبل از میلاد حمله اسکندر غروب را برای هخامنشیان به ارمغان آورد را به شرح کامل از زبان یونانیان و بعضی تاریخ نویسان دیگر بیان داشته است. در جلد دوم کتاب حکومت شاهان هخامنشی از اردشیر اول (دراز دست) وخشایارشا دوم، سُغدیان ،داریوش دوم،اردشیر دوم ، اردشیر سوم ،آرسس و سلطنت داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشیان می پردازد همچنین تشکیلات اداری و نظامی و طبقات اجتماعی پارسیان را به نحو کاملی تشریح کرده و تمام ایالات تابعه آن که مشتمل بر بیست ایالت بوده است را به شرح کامل نیز آورده است.نویسنده تمامی جنگ های اسکندر را در ایران و دعوی الوهیت او درخواست پرستش او به عنوان پسر خدا وحوادث پیرامون مرگ او را  به تفصیل بیان کرده است.

 

اردشیر دراز دست = فرزند خشایارشا و شاهنشاه بعد از او اوست . بعلت اینکه یکی ازدستانش درازتر بوده او را با این نام می خواندند.

آری برزن(آریوبرزن) = سردار نامدار ایرانی که در نبرد با اسکندر در دربند پارس کشته شد.قبری در منطقه رستم نورآباد ممسنی(شهرستان رستم) از شهرستان های فارس که در شمال غربی شیراز واقع است و مسیر حرکت اسکندر به طرف پارسه بوده است. به سبک آرمگاه هخامنشیان وجود دارد که این قبر را منصوب به او می دانند

هراکلید =  ظاهراً یونانی بوده است تاریخ ایران را در پنج جلد نگاشته است.

رکسانه = یونانی شده روشنک که اسمی ایرانی است.که با اسکندر ازدواج میکند.

بقراط = حکیم یونانی که هم عصر بقراط ریاضیدان بوده است .گاهی این دو را یکی می پنداشته اند که اشتباه است

کلئوپاترا = دختر فلیپ و خواهر اسکندر مقدونی است

نپتون = رب النوع دریا در یونان

آپلون = رب النوع آفتاب در یونان

ستاد = مقایسی یونانی از طول معادل اسپرسا در پارسی برابر با  متر185 یا 147 متر است

مینا = واحد وزن در بابل که معادل یک کیلو یا 12 سیر بوده است

ماههای پارسی که در کتیبه داریوش از آنها نام برده شده است به همرا معنی لفظی آنها که در پرانتز آورده شده است.

ماههای پاییز = باغ یادیش(پرستش خدا) ، ادوک نیش ، آثژیادی (یاد آتش)

ماههای زمستان = اَنامَک ، مرغَ زَنَ (چمن زن) ، وی یَخَن

ماههای بهار = گَرم پَدَ (پای گرما)،ثورواهر(بهار پورغرور) ، ثای گرچیش

فصل تابستان = به دست نیامده و یا اینکه ذکر نشده است

 

خلاصه جلد سوم کتاب ایران باستان

 

جلد سوم کتاب ایران باستان نوشته حسن پیر نیا شامل 862 صفحه به حوادث زمان مرگ اسکندر و مجادلات سرداران بعد مرگ اسکندر مقدونی و تعین جانشین برای او و همچنین فرو پاشی امپراطوری او اختصاص یافته است.نویسنده به حکومت هایی که بعد از اسکندر شکل گرفته است اشاره میکند و تاریخی مفصلی از آنها  را بیان می کند.این حکومت ها شامل سلوکی ها ،پارتی ها(اشکانیان) است.در این کتاب به آداب و فرهنگ و همچنین نژاد و جنگ های رخ داده و رخداد های مهم ایران در این عصر می پردازد.

 

سٌورِنا = سردار بزرگ اشکانی  در نبرد با روم،کراسوس سردار رومی ا شکست داد

 

زندگی نامه حسن پیرنیا

حسن پیرنیا معروف به میرزا حسن خان مشیر الدوله پیرنیا فرزند میرزا نصرالله خان مشیرالدوله نائینی از رجال عهد قاجار درتاریخ1252 شمسی در تهران به دنیا آمد و در روسیه از مدرسه نظامی کادتسکی کرپوس روسیه تزاری ودر رشته حقوق از دانشگاه مسکو فارغ التحصیل شد ودر سیاست دستی داشت وصدارت و وزارت در زمان قاجاریه و پهلوی اول مقام های داشت.ایشان مسلط به زبان عربی و روسی و فرانسوی بود و با انگلیسی نیز آشنایی داشت. به همت ایشان اولین مدرسه سیاسی در سال1317 ق  تاسیس شد.همینطور ایشان کتابهای در زمینه حقوق1319ق و در زمینه تاریخ کتاب ایران باستانی1306 ش و کتاب داستانهای ایران قدیم نوشته و چاپ گردید. ودر سال 1308 شمسی اهتمام به نوشتن کتاب مهم ایران باستان کردند که پس از تلاش و همت فراوان دو جلد از آغاز تاریخ ایران تا اوایل دوره اشکانی را  به رشته تحریر درآور و بقیه تاریخ قدیم ایران را نیز در دو جلد دیگر تا ظهور اسلام  در دست داشت که متاسفانه عمر ایشان  با اتمام آن وفا نکرد و ایشان در سال 1312 شمسی سکته میکنند ونیمی از بدن شان فلج می شود و در نهایت بعد از دوسال تحمل بیماری  این دنیا را وداع می گویند........روحش شاد.

 

 منبع : کتاب ایران باستان جلد اول،دوم،سوم تالیف حسن پیرنیا

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/17 12:14 توسط مهدی عزیزی |


 

 

امروز به مورخ31 تیرماه سنه1387 هجری شمسی بهمراه یکی از دوستان برای انجام فوریتی ازشیراز به سوی یکی از شهرستانهای همجوار بار سفر بسته و آذوقه !!! که همسر محترم دوست بنده ؟؟؟ آماده کرده بودند را برداشته وبر مرکب سوار شدیم!!!(آذوقه : انگور و هلو و تخمه وفلفل دلمه!!!؟؟؟ که نمی دونم دوستم از کجا آورده بود ومیل نمودند،خوردیم و کلی هم حالشو بردیم ،جای همه دوستان هم خالی و صد البته دست ایشون هم درد نکنه).پس از انجام فوریت ،بسرعت برق و باد(یه چیزی حدود  Km/h 110 ) آهنگ وطن کرده.اما از آنجا که شیطان کاری جز وسوسه کردن ندارد.ما نیز وسوسه شدیم تا دیداری با آن یاری قدیمی از یاران دلربا تازه کنیم.بر سر راه خویش ،فرمان آن مرکب خوش رکاب را پس از زدن راهنما چرخانده و به سوی نقش رستم آرامگاه شاهان هخامنشی روانه شدیم و این در حالی بود که از تشنگی زبان در کام مان به مانند آرماتور گشته بود...

 

 

 

درود ای مهـــربان...

درود و صد درود بر تو ای لیلی روزگاریان...

می دانم که تو نیز اسیر گـذر زمان گشته ای...

می دانم که تو نیز از ظلم و جبر روزگار جیگرت سوخته است...

من چیزی نگویم و جیگر صد پاره ات را خون نکنم ،بسی خوشایند تر است...

اهورا مزد نگهدار تو باشد...

 

 

 

 

با دلی مخزن زجبر روزگار و روزگاریان ، نقش رستم را ترک گفتیم.در دل اینگونه با خود پنداشتم که پارسه(تخت جمشید) مرا به سوی خود می خواند.فوالفور با حاجی کریم(دوست خود را می گویم) در میان بگذاشتمی و ایشان نیز به همان سرعت برق و باد دعوت پارسه (تخت جمشید) را لبیک گفته باز  بعد از طی مسافتی نه چندان طولانی و بعد ازتهیه آب معدنی خنگ وگوارایی از درب ورودی پارسه که پس از نوشیدن جانی دوباره در کالبدمان روان گشت ، خود را بر دروازه های ملل پارسه (تخت جمشید) ودر برابر آن همه شکوه چه ناچیز یافتیم. اندک اطلاعات ناقص و نصفه و نیمه ای که داشتم در طبق اخلاص بگذاشتم و آنرا به دوست خود عرضه داشتم و ایشان نیز حالش را ببرد و آه میکشید و افسوس می خورد و به گذشته تاریخی مان افتخار می کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسکندر با آن همه قدرت و خشونت اگرچه توانست  کاخ ها و شهر های ایران زمین را ویران کند...اما نتوانست فرهنگ اصیل ایرانی را در آتش خشم خود بسوزاند.نتوانست عطر بوی راستی و درستی  را از این مملکت بزداید . نتوانست اندیشه های نیک و گفتار های زیبا و کردار پسند را از این روح بلند ایرانی بزداید...

اما اکنون چه...

 

 

 

 به زودی عکس را آپلود می کنم ومیزارم رو وبلاگ

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/05/06 11:35 توسط مهدی عزیزی |


 

سوغات غریبستان،دلتنگ است

دل تنگی ،که گر زسنگ ساروج نباشد،

هر روزه اش به گمانم،خونین شاید هم سیه رنگ هست.

آدمهای غریب ، لحظه ای غریب ، چشمان غریب  ...

مصیبت به نهایت می رسد  ...

دل ها با خود هم بیگانه اند   ...

من با خویش ،خویش با من   ...

روح ز تن، تن ز روح ...  هردو ز یک بیزارند  ...

بی قراری هایت بی قرارم می کند ،ای روح مهربانم  ...

ای یگانه همدرد وهمراز  من ...

.

.

.

نقطه سرخط

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/25 11:56 توسط مهدی عزیزی |


 

امروز بعد از کلی رایزنی یکی از دوستان  با من برای انجام کارهای فارغ التحصیلی برنامه ریزی کرده ایم که به شهر دانشگاه ایشون بریم و بعدازظهر برگردیم.همیشه ازمسافرت با  اتوبوس نفرت داشتم و علی رغم میل باطنی ام ساعت شش و نیم صبح که چه عرض کنم،کله سحر مفهوم مناسب تری هست(منظورم همون زمانی که برای خرید کله پاچه میرن) ترمینال کاراندیش بودم وبعد از کلی بدو بدو کردن و دنبال جایگاه مورد نظر گشتن  رفتم و روی نیمکت نشستم و منتظر دوستم موندم.بعد از سوار شدن به اتوبوس به اصطلاح ولوو و بعد از سه ساعت ونیم اتوبوسرانی راننده نامحترم و فضول به مقصد رسیدیم.کار دوستم بیشتر از  دوساعت طول نکشید وبه همراه دوستان محترمشون دوباره آهنگ بازگشت وطن کردیم.در ترمینال خبری از اتوبوس نبود و تنها اتوبوس عادی(بدون هیچگونه امکانات و حتی کولر اونم توی هوای گرم تابستون ساعت 2 بعدازظهر) نیم روزی ترمینال هم ظرفیتش پر شده بود و جا نداشت (خدا را شکر= الحمدالله).مجبور شدیم  با اتوبوس های گذری که از تهران می اومدن بیام و من کلی خوشحال شدن و ذوق کردن که حداقل خطر برگشتن با اتوبوس عادی از کنار گوشم گذشته،منتظر اتوبوس شدیم.اما از اُنجایی که آدم از هرچی می ترسه سرش میاد.بعد از کلی منتظر شدن مجبور شدیم بر خلاف تجربه قبلی، با یه اتوبوس عادی بیام.توی اتوبوس از شدت گرما و البته گشنگی ،فاصله یک متری خودم رو هم نمی دیدم .( میوه و کیک و آبمیوه بود،ولی اینا که غذا نیست،شما بگن هست؟)یه صحنه جالب اینکه از شدت گرما یکی از دوستای  دوستم که با هم همسفر شده بودیم آب رو توی یخه خودش می ریخت تا شاید یه کم خنک بشه.به مناسبت این عذاب که با دست خودمون بر خودمون نازل کرده بودیم ،تصمییم گرفتم این دوستم رو در اولین ایستگاه بین راهی جریمه سنگینی کنم.(آبمیوه خنک،رانی تگری،بستنی ....)به همین نیت بعد وایسادن در ایستگاه بین راهی به مغازه ای که بود رفتیم.اما میدونی چی نصیبمون شد.با یک دنیا شرمساری فقط  یک بستنی 200 تومنی.میدونم شما هم برای داشتن چنین دوستی به من تبریک می گین.ممنونم از لطف بیکران شما !!! .در نهایت رسیدیم،چه رسیدنی،تقریبا یه جنازه . (قربون شما احتیاجی به قرائت فاتحه نیست چون مصدوم هنوز زنده است)

نتیجه اخلاقی اینکه; وقتی یه چیزی رو تجربه کردی، یه تجربه بد.هیچ وقت سعی نکن دوباره اون تجربه رو تکرار کنی

.

.

.

نقطه سرخط

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23 10:26 توسط مهدی عزیزی |


سلام

 چیز کمی نیست سلام است

اگه بگن فقط یه ماه بیشترزنده نیستی،

یه نفس تا آخر ، یه قدم مونده به آخرین قدم

توی این یک ماه فرصت باقیمانده تا آخر عمر چیکار می کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11 11:38 توسط مهدی عزیزی |


 

سخن اول :

بابا آب داد

بابا نان داد

آن مرد در باران آمد

.

.

.

بابا دیگر آب ندارد...چون چشمه چشمانش خشکیده!!!

بابا دیگر نان ندارد ... چون دیگر کــار ندارد!!!

آن مرد دیگر در باران نمی آید...چون آن مَرد از غُصه مُرد!!!

 

 

حرف آخر :

اکنون وقت امتحان و انتخاب است

 

 

 ایران  همیشه  ایـرانــی است

ایران  همیشه  سر افراز است

  ایران  همیشه  سر بلند  است  

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10 11:3 توسط مهدی عزیزی |


 

یا هـو 

 

روزی زرفـع خجـالـت بــا یــار بـنـشستـم 

تا آخرعمربرکوی او چو گـدا باز بـنـشستم 

 

                               می زده و غمزده و بهـت زده ، غارت شده ام

                               دلبــــر برفـت هرچه داد نــدا بــاز بـنـشستـم 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21 18:23 توسط مهدی عزیزی |


 

عشق چیزی نیست  که ما را بدان مهری باشد

عشق نیاز داشتن ما به احتیاجی است که او نیزخود هم علت است وهم معلول

عشق ، تجسم نیاز ما به چیزی  ما وراء خیال ماست ،

 که هر گاه خیال  تجسم یابد، عشق محقق  می گردد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01 12:12 توسط مهدی عزیزی |


 به نام دوست

نفس ها را فرو کش و گفتار را فرو خور ،

پند ها را در خورجین سکوت نه،

که این گونه شایسته تر است.

همانگونه که سرشت آهن ،آهن است و طلا ،طلا

کیمیا گران را کار بیهوده است

.

.

.

نقطه سر خط

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/24 17:53 توسط مهدی عزیزی |


 

به نام دوست

 

در طلـبت سینه ام ، پرزناله شد

از خود سیرو با غم،هم پیاله شد

 

                         قـدح ها نوشید وهنوز بود به هـــوش

                        عهد خود باز بست و باز، هـم پیاله شد

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20 15:33 توسط مهدی عزیزی |


 

به نام دوست

جاده ای می خزد در آغوش آن کوه بلند

دریاچه ای سپید ،کــوه نمک

شکوفه های سیب و زرد آلو،خنده درخت آلبالو

ارزانی می دارد، مهر خویش به آن زیبا رو

ابر ها نیز به پیشگاهش آمدند

.

.

.

 

می فشارند یکدیگر را به آغوش، سخت و تنگ

باز زلف را شانه کرده این باغ هزار رنگ

باز می رباید دل را به افسون و نیرنگ

این عشوه و غمزه نیز چند روزیست

ره به پایان است...

یــــار نو باید کرد

 


پانویس:

 

دریاچه نمک در فاصله ۲۰ کیلو متری از شیراز در راه شیراز به فسا- استهبان - کرمان قرار دارد.جاده درکنار ساحل در یاچه و در دامنه کوه احداث شده در کنار دریاچه،محل استخراج نمک که به صورت تپه های بزرگ ،نمک انباشته شده است.در روز های بارانی  ابر و مه با سطح دریاچه پاین می ایند.گویی همدیگر را درآغوش گرفته اند در کنار دریاچه باغ های زیادی هست که تو این فصل خیلی خیلی زیباست.شکوفه های سفید و نارنجی و بنفش یک هارمونی رنگ خیره کننده و دلربا را به وجود آورده

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/11 8:23 توسط مهدی عزیزی |


 

شاید

عشق فقط یه تصمیم باشد

اینکه بهترین چیست یا کیست 

.

.

.

نقطه سر خط

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/08 15:6 توسط مهدی عزیزی |


 

دست دردستم داری و سوی دگر می نگـری

دل در گرویم داری و کوی دگر می نگــری

 

                        نـدیـده ام من چنین عهـد و وفـا ، به عمرخویش

                        چشم درچشم من داری و روی دگر می نگـری

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04 9:39 توسط مهدی عزیزی |


 

سلام

سال نو را پیشاپیش به همه دوستان گلم تبریک میگم

.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27 14:52 توسط مهدی عزیزی |


 

 

 

 فاز های ۹ و ۱۰ پارس جنوبی-۱۳۸۷

.

.

.

نقطه سر خط

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20 12:36 توسط مهدی عزیزی |


 

به نام او

چند وقته که  نمی دونم چم شده.شاید به خاطر اینه که می خوام یه  خاطره تلخ رو فراموش کنم.چند روز پیش  توی این دهکده(اینترنت) با چند نفر آشنا شدم.که دونفر از اونا متاسفانه ، مشکل MS دارن. وقتی وبلاگ غزال رو خوندم شاید تا چند دقیقه تو شوک بودم. هی تند تند  پست ها رو می خوندم. بر می گشتم از اول می خوندم. نمی دونم چند بار خوندم. فکر کنم 4 بار شد. بعد دیدم فایده نداره  وبلاگشو Save کردم که بتونم بهتر مطلب و خاطرات غــــــــزال رو بخونم.یه نفر دیگه هم آشنا شدم و اون ویـــــــــولت بود.

 

دو نفــر ازجنـس امـیـــد،

دو نفــر از جنس عشــق،

دو نفــر از جنس فرشـته،

.

.

.

نقطه سر خط

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/17 23:8 توسط مهدی عزیزی |


 

 

توی این یک هفته که گذشت خیلی اتفاق های جور وا جور برام رخ داد،که برام خیلی عجیب بود و هم اینکه خیلی خوشهال شدم.برای یه کاری به یکی از  شهرستانها رفته بودم .تازه از اتوبوس پیاده شده بودم  که دیدم یه نفر هم از اتوبوس پشت سری ام پیاده شد.احساس کردم که خیلی آشناست ،یه کم که دقت کردم و بعد هر دو تایی به هم سلام کردیم و رو بوسی و چاق سلامتی،که تو اینجا چی کار می کنی. بله خود حسن آقا بود که ۶ سال پیش  هم دوره کاردانی بودیم. خلاصه به دعوتش به خوابگاهشون رفتم.شب بود و کسی هم توی خوابگاه نبود(خوابگاه خودگردان دانشجویی)که صدای  زنگ خونه اومد ما هم بلند شدیم و رفتیم در و باز کردم و به هم سلام کردیم . هنوز تو اتاق ننشسته بودم که همونی که در براش باز کردم اومد و به اسم کوچیک صدامون زد.یک دفعه یادم اومد که بله  درسته آقای رنجبرهست.سال ۷۸من و ایشون توی باشگاه خشایار با هم ورزش می کردیم. و از همه مهم تراینکه توی اینترنت یکی از دوستای دیگمو دوباره دیدم و اون آقا مهدی لقمانی هست که زمان کاردانی با هم توی یه کلاس بودیم .

 

عجب دنیای کوچیکیه

.

.

.

نقطه سر خط

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/17 10:56 توسط مهدی عزیزی |


 

سلام

بازم یه پست متفاوت نسبت به پست ها ی قبلی .یه خاطره  مربوط به ۲۲ سال پیش،مهد کودک دولتی شهید فیاض بخش یادم نمی یاد که اولین بار چطوری رفتم مهد کودک. اما خوب یادم می یاد که توی «مهد» زمین وآسمون از دستمون به عذاب بوداز شاهکار ها و جنگاوری هام چیزی نگم  خیلی بهتره،حداقل یه کم آبرو داری کرده باشیم اما چیزی که هیچ وقت یادم نمیره اینه که ۶ تا صندلی قرمز خیلی خوشکل بود که همیشه کی روش بشینه کار به دعوا میکشید و ۶ تا کیف سفید رنگ که آویزون بود جلوی در.اون موقع، زمان جنگ بود و واقعاً کمبود خیلی چیزا احساس می شد.

بچه های این دوره زمون کجا و اون موقع کجا.کل تلویزیون ۲ کانال(شبکه ۱و۲) که تازه برنامه هاش از ساعت ۴ بعد ظهر شروع می شد.اما یادش بخیرکارتون نیک ونیکو،هادی هدی، سرندپتی و کنا، بل و سباستیان ،حنا دختری در مزرعه،خانواده دکتر ارنست، پینوکیوِ، گوریل انگوری.......

اما حالا چی ،بچه هنوز ۳سال و ۲۶ روز، سنش هنوز  نیست که دنبال فیلم های روز رو پرده سینماهای آمریکا و اروپاس .عجب دروه زمونه ای شده....

مسعود صدرنیا(کارشناس رادیولوژی)،بهنام قاسمی(مهندس مکانیک)،رضا مالکی(مکانیک و هنر مند)،حمید براتی(حقوق)،مسعود حسینی(کارشناس صنایع غذایی) و محسن حسینی (کارشناسی مکانیک) ،حنیف حسینی(مهندسی برق)،فرشید(جعفر) رضایی(حسابدار)،امین خلوتی(مهندس عمران)،محسن دهقان (مهندسی مکانیک سیالات) سید باقر ابطحی (چشم پزشک) و از همه بلا تر محمد علی (صمد) برزگر (مهندسی مکانیک سیالات و هنرمند )و در نهایت محمد رضا حسینی(حقوق)که خدا رحمش کند،روح شاد.پسری نازنین و مهربون اما افسوس که خیلی زود پرپر شد و رفت ، و خیلی های دیگه که  الان تو ذهنم نیست ، دوستام توی مهد بودن که هنوز با هم در ارتباط هستیم  حالا بماند که چطوری بعد از ۲۲ سال هنوز همدیگه رو می شناسیم ،راستی دخترای مهدکودک هم بماند فردا دنبالمون حرف درن می یارن،اما یکی دو نفریشون ازدواج و یکی دو نفرییشون هم نامزد کردن و یه چند نفری هم که من اطلاع دارم هنوز خبری نیست. یه روز یه کتکی به یکشون زدم که کافر نبینه و مسلون نشنوه(که البته ناگفته نماند فامیل مون هم هست) همین چند سال پیش بودتوی یه مهمونی خودش به یادم آورد ما هم کلی خجالت کشیدیم(البته عاقلان دانند ). دنبال یه عکس قدیمی هستم که به محضی گیرش آوردم می زارمش رو وبلاگ..عکس دسته جمعی ازهمه بچه هاس

.

.

.

نقطه سر خط

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13 0:59 توسط مهدی عزیزی |


 

.

.

.

نقطه سر خط

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11 18:26 توسط مهدی عزیزی |


 

کوچه ای بلند و جویی در کِنار

درختان نارنج و کاج،باز میوه داده آن کُنار(۱)

راستی دیوار سیم خاردار همسایه به کجاست ؟

.

.

.

باز صدای نفس های پادگان همسایه

صبح به صبح برده آرامش را ز ما و این خانه

باز نیمه شب، صدای لای، لای

ایست ،ایست !!!

باز سربازی می خزد بر تن آن دیوار بلند

باز لای لای آن دژبان سیاه و زرنگ

می نوازد گوش مرا در این تاریکی محض

باز هم امشب تکرار داستان

باز تکرار،لای،لای نیمه شب

 

(۱) پانویس: درخت کُنار = درخت صدر


توضیح:

خونه ما نزدیک یه پادگان آموزشی که درست وسط شهر قرار گرفته، قبلاً دیوار تو کوچه ما از سیم خاردار بود اما از بس سرباز ها شبانه برای تفریح فرار می کردن وایست های مکرر دژبان هم که تمامی نداشت. اومدن  دیوار بتنی به جای اون ساختند .خُب همچین تاثیر گذار هم نبود.راستی ما یه درخت کُنار(صدر)توی کوچه داریم که میوه داده..

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/07 9:23 توسط مهدی عزیزی |


یاهـو

بت هـــا شـکـسته و دلم رمیده شد

با پیری همنشیین ودرویشی فرزانه شد 

                          از تقصـیر یار و دوست هر دو گـذشت

                          خُم هاشکست و با دوست هم پیمانه شد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02 14:19 توسط مهدی عزیزی |


یا هو

  بریده زِ خود و دوست وهمسالانم

  زِدست دل و دوست هر دو نالانم

                        به غربت غریب وبه ِخانه نیز غریبه

                        نفرین به هر دو که بی خانمانم

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02 23:51 توسط مهدی عزیزی |


 

.

.

.

نقطه سر خط

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18 10:26 توسط مهدی عزیزی


یا هو

خوابت از خواب خدا، خوشتر باد

باغـت از بـاغ خــدا، سبــز تر بـاد

                            ناله ات گر،کَرنکند گوش مَلک را

                            گـــوش فَـلـک از کَــر، کَـــر تر باد

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/12 6:49 توسط مهدی عزیزی |


یا هو 

منی که مست و غزل خوان شده ام

به هوای موی تو پریشان شده ام

                        گرچه پیرم و ناتوان زِجفای روزگاراست

                         لیک به لطف و نظر یار امید وار شده ام

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15 9:36 توسط مهدی عزیزی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

با سلام

از این که به وبلاگ من سر زدید بسیار ممنونم.در این وبلاگ با توجه به علایق و نگرانی هایم نسبت به محیطی که در آن زندگی می کنم و همچنین علاقه شخصی ام نسبت به ادبیات و فرهنگ و تاریخ وسیاست روز و اجتماعی که به آن متعلقم، ممکن است نظراتی ارائه بشود که برخواسته از تجربیات و درک شخصی هست.گاهی می نویسم و گاهی نیز زمزمه های تنهایم را بر رو کاغذ چرک نویس به زنجیر می کشم. این وبلاگ آزاد ، آزاد است.آزاد از قید و بند های که ممکن است دیگران را در قید و بند قرار دهد.اینجا روایت واگویه هاست.
واگویه های که چندین هزار بار شنیده ام ولی آنرا نفهمیدام.واگویه ها باز خوانی قصه هزار بار تکرار شده زمانه است.واگویه ها صدای ضربان نبضی است که سیر تکامل خود را می پیماید.برای بهتر شدن این وبلاگ از نقد و انتقادات سازنده با کمال میل استقبال میکنم به سان پرنده ای که برای اوج گرفتن، نسیم را در آغوش می گیرد و تن او را غرق هزاران بوسه می کند


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مترجم فارس گوگل
انجمن بتن ایران
پرشین گیگ
آپلـود فـایل
آپلود عکس
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


دل نوشتـه هــا

شاید گفت شعر
خاطرات - سفرنامه
نقد سیاسی و اجتماعی


پیوندها

دکـتـــر مـعد لی
دکـتـــر طـیـبـی
علیرضـا معتمــد
مهندس ساقی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin