|
سلام سال نو را پیشاپیش به همه دوستان گلم تبریک میگم . + نوشته شده در سه شنبه 1387/12/27 14:52 توسط مهدی عزیزی |
فاز های ۹ و ۱۰ پارس جنوبی-۱۳۸۷ . . . نقطه سر خط + نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20 12:36 توسط مهدی عزیزی |
به نام او چند وقته که نمی دونم چم شده.شاید به خاطر اینه که می خوام یه خاطره تلخ رو فراموش کنم.چند روز پیش توی این دهکده(اینترنت) با چند نفر آشنا شدم.که دونفر از اونا متاسفانه ، مشکل MS دارن. وقتی وبلاگ غزال رو خوندم شاید تا چند دقیقه تو شوک بودم. هی تند تند پست ها رو می خوندم. بر می گشتم از اول می خوندم. نمی دونم چند بار خوندم. فکر کنم 4 بار شد. بعد دیدم فایده نداره وبلاگشو Save کردم که بتونم بهتر مطلب و خاطرات غــــــــزال رو بخونم.یه نفر دیگه هم آشنا شدم و اون ویـــــــــولت بود. دو نفــر ازجنـس امـیـــد، دو نفــر از جنس عشــق، دو نفــر از جنس فرشـته، . . . نقطه سر خط + نوشته شده در شنبه 1387/12/17 23:8 توسط مهدی عزیزی |
توی این یک هفته که گذشت خیلی اتفاق های جور وا جور برام رخ داد،که برام خیلی عجیب بود و هم اینکه خیلی خوشهال شدم.برای یه کاری به یکی از شهرستانها رفته بودم .تازه از اتوبوس پیاده شده بودم که دیدم یه نفر هم از اتوبوس پشت سری ام پیاده شد.احساس کردم که خیلی آشناست ،یه کم که دقت کردم و بعد هر دو تایی به هم سلام کردیم و رو بوسی و چاق سلامتی،که تو اینجا چی کار می کنی. بله خود حسن آقا بود که ۶ سال پیش هم دوره کاردانی بودیم. خلاصه به دعوتش به خوابگاهشون رفتم.شب بود و کسی هم توی خوابگاه نبود(خوابگاه خودگردان دانشجویی)که صدای زنگ خونه اومد ما هم بلند شدیم و رفتیم در و باز کردم و به هم سلام کردیم . هنوز تو اتاق ننشسته بودم که همونی که در براش باز کردم اومد و به اسم کوچیک صدامون زد.یک دفعه یادم اومد که بله درسته آقای رنجبرهست.سال ۷۸من و ایشون توی باشگاه خشایار با هم ورزش می کردیم. و از همه مهم تراینکه توی اینترنت یکی از دوستای دیگمو دوباره دیدم و اون آقا مهدی لقمانی هست که زمان کاردانی با هم توی یه کلاس بودیم . عجب دنیای کوچیکیه . . . نقطه سر خط + نوشته شده در شنبه 1387/12/17 10:56 توسط مهدی عزیزی |
سلام بازم یه پست متفاوت نسبت به پست ها ی قبلی .یه خاطره مربوط به ۲۲ سال پیش،مهد کودک دولتی شهید فیاض بخش یادم نمی یاد که اولین بار چطوری رفتم مهد کودک. اما خوب یادم می یاد که توی «مهد» زمین وآسمون از دستمون به عذاب بوداز شاهکار ها و جنگاوری هام چیزی نگم خیلی بهتره،حداقل یه کم آبرو داری کرده باشیم اما چیزی که هیچ وقت یادم نمیره اینه که ۶ تا صندلی قرمز خیلی خوشکل بود که همیشه کی روش بشینه کار به دعوا میکشید و ۶ تا کیف سفید رنگ که آویزون بود جلوی در.اون موقع، زمان جنگ بود و واقعاً کمبود خیلی چیزا احساس می شد. بچه های این دوره زمون کجا و اون موقع کجا.کل تلویزیون ۲ کانال(شبکه ۱و۲) که تازه برنامه هاش از ساعت ۴ بعد ظهر شروع می شد.اما یادش بخیرکارتون نیک ونیکو،هادی هدی، سرندپتی و کنا، بل و سباستیان ،حنا دختری در مزرعه،خانواده دکتر ارنست، پینوکیوِ، گوریل انگوری....... اما حالا چی ،بچه هنوز ۳سال و ۲۶ روز، سنش هنوز نیست که دنبال فیلم های روز رو پرده سینماهای آمریکا و اروپاس .عجب دروه زمونه ای شده.... مسعود صدرنیا(کارشناس رادیولوژی)،بهنام قاسمی(مهندس مکانیک)،رضا مالکی(مکانیک و هنر مند)،حمید براتی(حقوق)،مسعود حسینی(کارشناس صنایع غذایی) و محسن حسینی (کارشناسی مکانیک) ،حنیف حسینی(مهندسی برق)،فرشید(جعفر) رضایی(حسابدار)،امین خلوتی(مهندس عمران)،محسن دهقان (مهندسی مکانیک سیالات) سید باقر ابطحی (چشم پزشک) و از همه بلا تر محمد علی (صمد) برزگر (مهندسی مکانیک سیالات و هنرمند )و در نهایت محمد رضا حسینی(حقوق)که خدا رحمش کند،روح شاد.پسری نازنین و مهربون اما افسوس که خیلی زود پرپر شد و رفت ، و خیلی های دیگه که الان تو ذهنم نیست ، دوستام توی مهد بودن که هنوز با هم در ارتباط هستیم حالا بماند که چطوری بعد از ۲۲ سال هنوز همدیگه رو می شناسیم ،راستی دخترای مهدکودک هم بماند فردا دنبالمون حرف درن می یارن،اما یکی دو نفریشون ازدواج و یکی دو نفرییشون هم نامزد کردن و یه چند نفری هم که من اطلاع دارم هنوز خبری نیست. یه روز یه کتکی به یکشون زدم که کافر نبینه و مسلون نشنوه(که البته ناگفته نماند فامیل مون هم هست همین چند سال پیش بودتوی یه مهمونی خودش به یادم آورد منم هم کلی خجالت کشیدیم البته عاقلان دانند . . . نقطه سر خط + نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13 0:59 توسط مهدی عزیزی |
. . . نقطه سر خط + نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11 18:26 توسط مهدی عزیزی |
کوچه ای بلند و جویی در کِنار درختان نارنج و کاج،باز میوه داده آن کُنار(۱) راستی دیوار سیم خاردار همسایه به کجاست ؟ . . . باز صدای نفس های پادگان همسایه صبح به صبح برده آرامش را ز ما و این خانه باز نیمه شب، صدای لای، لای ایست ،ایست !!! باز سربازی می خزد بر تن آن دیوار بلند باز لای لای آن دژبان سیاه و زرنگ می نوازد گوش مرا در این تاریکی محض باز هم امشب تکرار داستان باز تکرار،لای،لای نیمه شب (۱) پانویس: درخت کُنار = درخت صدر توضیح: خونه ما نزدیک یه پادگان آموزشی که درست وسط شهر قرار گرفته، قبلاً دیوار تو کوچه ما از سیم خاردار بود اما از بس سرباز ها شبانه برای تفریح فرار می کردن وایست های مکرر دژبان هم که تمامی نداشت. اومدن دیوار بتنی به جای اون ساختند .خُب همچین تاثیر گذار هم نبود.راستی ما یه درخت کُنار(صدر)توی کوچه داریم که میوه داده.. + نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/07 9:23 توسط مهدی عزیزی |
|
| ||||||