|
سوغات غریبستان،دلتنگ است دل تنگی ،که گر زسنگ ساروج نباشد، هر روزه اش به گمانم،خونین شاید هم سیه رنگ هست. آدمهای غریب ، لحظه ای غریب ، چشمان غریب ... مصیبت به نهایت می رسد ... دل ها با خود هم بیگانه اند ... من با خویش ،خویش با من ... روح ز تن، تن ز روح ... هردو ز یک بیزارند ... بی قراری هایت بی قرارم می کند ،ای روح مهربانم ... ای یگانه همدرد وهمراز من ... . . . نقطه سرخط + نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/25 11:56 توسط مهدی عزیزی |
امروز بعد از کلی رایزنی یکی از دوستان با من برای انجام کارهای فارغ التحصیلی برنامه ریزی کرده ایم که به شهر دانشگاه ایشون بریم و بعدازظهر برگردیم.همیشه ازمسافرت با اتوبوس نفرت داشتم و علی رغم میل باطنی ام ساعت شش و نیم صبح که چه عرض کنم،کله سحر مفهوم مناسب تری هست(منظورم همون زمانی که برای خرید کله پاچه میرن) ترمینال کاراندیش بودم وبعد از کلی بدو بدو کردن و دنبال جایگاه مورد نظر گشتن رفتم و روی نیمکت نشستم و منتظر دوستم موندم.بعد از سوار شدن به اتوبوس به اصطلاح ولوو و بعد از سه ساعت ونیم اتوبوسرانی راننده نامحترم و فضول به مقصد رسیدیم.کار دوستم بیشتر از دوساعت طول نکشید وبه همراه دوستان محترمشون دوباره آهنگ بازگشت وطن کردیم.در ترمینال خبری از اتوبوس نبود و تنها اتوبوس عادی(بدون هیچگونه امکانات و حتی کولر اونم توی هوای گرم تابستون ساعت 2 بعدازظهر) نیم روزی ترمینال هم ظرفیتش پر شده بود و جا نداشت (خدا را شکر= الحمدالله).مجبور شدیم با اتوبوس های گذری که از تهران می اومدن بیام و من کلی خوشحال شدن و ذوق کردن که حداقل خطر برگشتن با اتوبوس عادی از کنار گوشم گذشته،منتظر اتوبوس شدیم.اما از اُنجایی که آدم از هرچی می ترسه سرش میاد.بعد از کلی منتظر شدن مجبور شدیم بر خلاف تجربه قبلی، با یه اتوبوس عادی بیام.توی اتوبوس از شدت گرما و البته گشنگی ،فاصله یک متری خودم رو هم نمی دیدم .( میوه و کیک و آبمیوه بود،ولی اینا که غذا نیست،شما بگن هست؟)یه صحنه جالب اینکه از شدت گرما یکی از دوستای دوستم که با هم همسفر شده بودیم آب رو توی یخه خودش می ریخت تا شاید یه کم خنک بشه.به مناسبت این عذاب که با دست خودمون بر خودمون نازل کرده بودیم ،تصمییم گرفتم این دوستم رو در اولین ایستگاه بین راهی جریمه سنگینی کنم.(آبمیوه خنک،رانی تگری،بستنی ....)به همین نیت بعد وایسادن در ایستگاه بین راهی به مغازه ای که بود رفتیم.اما میدونی چی نصیبمون شد.با یک دنیا شرمساری فقط یک بستنی 200 تومنی.میدونم شما هم برای داشتن چنین دوستی به من تبریک می گین.ممنونم از لطف بیکران شما !!! .در نهایت رسیدیم،چه رسیدنی،تقریبا یه جنازه . (قربون شما احتیاجی به قرائت فاتحه نیست چون مصدوم هنوز زنده است) نتیجه اخلاقی اینکه; وقتی یه چیزی رو تجربه کردی، یه تجربه بد.هیچ وقت سعی نکن دوباره اون تجربه رو تکرار کنی . . . نقطه سرخط + نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23 10:26 توسط مهدی عزیزی |
سلام چیز کمی نیست سلام است اگه بگن فقط یه ماه بیشترزنده نیستی، یه نفس تا آخر ، یه قدم مونده به آخرین قدم توی این یک ماه فرصت باقیمانده تا آخر عمر چیکار می کنی + نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11 11:38 توسط مهدی عزیزی |
|
| ||||||