|
توی این یک هفته که گذشت خیلی اتفاق های جور وا جور برام رخ داد،که برام خیلی عجیب بود و هم اینکه خیلی خوشهال شدم.برای یه کاری به یکی از شهرستانها رفته بودم .تازه از اتوبوس پیاده شده بودم که دیدم یه نفر هم از اتوبوس پشت سری ام پیاده شد.احساس کردم که خیلی آشناست ،یه کم که دقت کردم و بعد هر دو تایی به هم سلام کردیم و رو بوسی و چاق سلامتی،که تو اینجا چی کار می کنی. بله خود حسن آقا بود که ۶ سال پیش هم دوره کاردانی بودیم. خلاصه به دعوتش به خوابگاهشون رفتم.شب بود و کسی هم توی خوابگاه نبود(خوابگاه خودگردان دانشجویی)که صدای زنگ خونه اومد ما هم بلند شدیم و رفتیم در و باز کردم و به هم سلام کردیم . هنوز تو اتاق ننشسته بودم که همونی که در براش باز کردم اومد و به اسم کوچیک صدامون زد.یک دفعه یادم اومد که بله درسته آقای رنجبرهست.سال ۷۸من و ایشون توی باشگاه خشایار با هم ورزش می کردیم. و از همه مهم تراینکه توی اینترنت یکی از دوستای دیگمو دوباره دیدم و اون آقا مهدی لقمانی هست که زمان کاردانی با هم توی یه کلاس بودیم . عجب دنیای کوچیکیه . . . نقطه سر خط + نوشته شده در شنبه 1387/12/17 10:56 توسط مهدی عزیزی |
|
| ||||||